![]() |
![]() |
|
| یادداشت های من |
|
وبلاگ مانی بدبخت با نام جدید مانی جون به آدرس زیر نقل مکان کرد اینجا رو کلیک کنید تا برید توی وبلاگش دوستان می توانند با مراجعه به وبلاگ جدید از مطالب آقا مانی لذت ببرن ضمنا از دوستای عزیزی که مانی رو لینک کردن درخواست می شود آدرس وبلاگ جدید رو توی وبلاگاشون مرقوم فرمایند. با تشکر آقا مانی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 10:26 بعد از ظهر توسط مانی |
|
|
سلام دوستای گلم
هوا امروز سرد بود... من سرما خوردم.... گناه دارم به خدا...!!!!! عرضم به حضورتون که من دیروز رفته بودم امتحان رانندگی بدم که بهم گواهینامه بدن....اخه ندارم...!! قبل از رفتن پسر خالم بهم گفت: اونجا که رفتی بهشون بگو خسرو سلام رسوند.. که کارتو زود راه بندازن... مثلا پارتی بازی !!! تو نوبت بودم هی هم داشتم خدا خدا و دعا میکردم که نکنه اونجا هم بزنم و بیرونم کنن.... خلاصه نوبت من شد و سوار شدم ... بنده خدایی که کنارم نشسته بود گفت: راه بیفت بریم.... منم داشتم دنبال سوئیچ ماشین میگشتم که روشنش کنم.... که بنده خدا گفت: پسرم دنبال چی میگردی؟؟؟!!!! منم گفتم: میخوام ماشینو روشن کنم که راه بیفتیم دیگه! بنده خدا در حالی که فک میکرد تو اون سر من چی وجود داره! گفت: ماشین روشنه!!!!!!!! من که ابروریزی کامل کرده بودم و حسابی خجالت کشیده بودم اینجوری کردم= خلاصه راه افتادیم...به یه خیابونی رسیدیم که سه راهی داشت... بنده خداگفت: بپیچ سمت راست... منکه حواسم بهش نبود، گفتم: تو این کوچه؟؟!!!! بنده خدا که دیگه کفرش در اومد گفت: تو شهر شما به این میگن کوچه؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!! من تازه که توجه کردم... دیدم یه خیابون پهن و دراز جلومه...!!!! بازم اینجوری کردم= بنده خدا زبون بسته هم دیگه هیچی نگفت.... رفتیم و رفتیم.... به یه میدون رسیدیم... میخواستم میدون رو دور بزنم که یهو بنده خدا داد زد: بپیچ...!!!!!! بپیچ....!!!!!! منم دست و پامو گم کردم، فک کردم میگه بپیچ طرف میدون.... با این فکر پیچیدم طرف میدون....! چشتون روز بد نبینه... دوتا چرخای چپ ماشین رفتن بالای جدول !! بنزینای ماشین هم شروع کردن ریختن.... بنده خدا داد میزد: حواست کجاس اخه نفس کش!!!!!!! خلاصه بعد از کلی داد و بیداد اوردنمون پایین...!!! وقتی اومدیم پایین یاد حرف پسر خالم افتادم.... به بنده خدا گفتم: راستی اقا، خسرو بهتون سلام رسوند....!!! اونکه دیگه میخواس خفهام کنه داد زد: حتی اگه خامنهای هم سلام برسونه دیگه فایده نداره......!!!!!! از جلو چشام برو کنار.....!!!! خلاصه ماهم اومدیم خونه.......الانم دارم براتون تعریف میکنم که چی شد.....برام دعا کنین بار بعد قبول شم.....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 17 دی1387ساعت 1:31 قبل از ظهر توسط مانی |
|
|
سلام بچه ها... من امروز اصلا حوصله ندارم، مُحرمه... نه میتونی زیاد اهنگ گوش بدی...!!! نه میتونی برقصی!!!(حالا نه اینکه من روز و شب میرقصیدم!!!) خلاصه دنیا گرفته اس....
بعضی وقتها فکر میکنم ... اخه من تا کی باید ول معطل باشم... باید سعی کنم دیگه یه خورده ادم شم...دیگه زشته ... من بزرگ شدم... ولی بازم دست خودم نیست ... نمیتونم ادم شم، هر چقد هم تو زندگی چیزا رو تجربه کنم بازم ادم نمیشم... هی دوباره میرم همون کارو انجام میدم...خب مهم نیست، نمیخوام با حرفای بی ربطم سرتون رو درد بیارم... وضعیت اینترنت هم که هست خدمتتون!!! به خدا باید.... اصلا هیچی ولش کن... میترسم یه چیزی بگم بعد این جمهوری مثلا اسلامی بیان فیلترم کنن... دیگه همین رو کم دارم.... دیگه چی بگم... من که اصلا این چند روز بهم خوش نمیگذره ... همش تو فکرم... هیشکی نمیتونه بفهمه جز اونی که باعث این حال من شده... خودش هم خودشو میشناسه... الان چند روزه ازش خبر ندارم... از همین جا دوس دارم بهش بگم... تورو خدا جواب بده دیگه... من مُردم. انگار خیلی حرف زدم ... حرفام هم خسته کننده بود... اصلا ما پسرا همگی بدون استثنا بدبختیم.... ولی عوضش دخترا ....! الکی خوش...هیچی کم ندارن... بعدم هی میگن ما بدبختیم.... من چند مدته وقتی اپ میکنم هیشکی رو خبر نمیکنم.... چون خودتون میدونین که وضعیت اینترنت چطوریه....کاملا مسخره..!! دیگه بسه هم اعصاب شما رو خورد کردم و هم اعصاب خودم.... شرمنده..... خدافظ ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 13 دی1387ساعت 8:40 بعد از ظهر توسط مانی |
|
|
بی تو آنلاین شبی باز از آن Room، گذشتم.
همه تن چشم شدم. دنبال IDـی تو گشتم.
شدم آن Userـه دیوانه که بودم.
ROOMـه ياد تو
شکلکي زرد،
با هم از آن Room، گذشتیم. خلوت دلخواسته گشتیم.
من همه محو تماشای PMهایت.
بخت خندان و زمان رام.
همه دلداده به آواز، روی Voice
از این عشق حذر کن. لحظهای چند، بر این Room، نظر کن.
تو که امروز نگاهت به ایمیلی نگران است باش فردا که دلت با IDـیه دگران است.
چندی از این Room سفر کن.
مثل spam، توی Inboxـه تو نشستم تو Delete کردي ولي من نرميدم، نگسستم
تا به دام تو در افتم Roomها رو گشتم و گشتم تو مرا Hack بنمودي، نرميدم، نگسستم. Hackerـی، Ignoreـه تلخي زد و بگريخت نگرفتي دگر از Userـه آزرده، خبر هم به چه حالي من از آن Room گذشتم... (سروده: یه آدم علافبیخود و کاملا بیکار) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 دی1387ساعت 10:24 بعد از ظهر توسط مانی |
|
|
چند روز پیش تو خونه تنها بودم، دلمم گرفته بودش، نشسته بودم به بشریت و ایندهی جهان فک میکردم...!!! فک میکردم که اگه امریکاییا بلند شن برن مریخ زندگی کنن، ما ادمای جهان سومی چه خاکی به سرمون بریزیم.... ماکه هرچی داریم از ایناست، اگه برن من خوددکشی میکنم... همینجوری نشسته بودم تو اتاقم به این چیزای بی ربط فک میکردم، دیدم در باز شد، یکی پرید تو...!!! که البته تواون لحظه اونی که پریده تو بابای ادم هست... که بدون اطلاع قبلی میپره میاد تو.... من که تو اون لحظه حسابی افکارم به هم خورده بود به بابام گفتم: ببین بابا، همینجوری بدون در زدن می پرین تو زشته...!!! واسه همینه که شما جهان سومی ها هیچ وقت پیشرفت نمیکنین.... بابام که اصلا تفاهم نداره و مخصوصا حوصله منو نداره گفت: خفه شو، بلند شو ماشین رو وردار برو خونه اقای نمیدونم چیچیان دخترشون رو برسون نمیدونم کجا....!!!! خب مگه خودشون پا ندارن، خب تلفن که دارن، زنگ بزنن تاکسی تلفنی بیاد دخترشون رو ببره....(حرف حساب) بابام: حرف اضافه نزن بلند شو...! منم بلند شدم لباسامو عوض کنم، هی هر دو دیقه صدای دلنشین بابام میومد: زود باش...(البته با تن واقعا..واقعا بلند...) خلاصه مارفتیم ماشینو از تو گاراژ اوردیم بیرون..... بابام: بیا این ادرس.... وای خدایا ...!!! شهرک نفت!!!! اخه کسی نیست به این بابای نمونهمون بگه اخه مرد حسابی، من دو ساعت بلند شم از کیانپارس تا شهرکو برم، که یه دختر لوس و افاده ای رو ببرم نمیدونم کجا؟!!!!! خلاصه راه افتادم، اونجا رسیدم، ادرسو از جیبم در اوردم: اپارتمانا، فاز 5 ... خلاصه رفتم بعد از کلی عذاب خونشونو پیدا کردم... کیه؟؟! منم مانی، اومدم دنبال خانم مرادی..!!!! اره صبر کنین الان میان... من رفتم تو ماشین نشستم، 5دیقه بعد، دیدم یکی با کلی افاده و ناز و ادا و اطوار داره میاد!!!!!!!! اومد نزدیک، شیشه رو اوردم پایین، اونم با صدایی که کاملا از تو دماغش در میومد گفتش: شمارو فرستادن دنبالم؟؟!!! (متاسفانه) اره منو فرستادن.... اونم سوار شد و یه برگه داد دستم که ادرس توش بود...(انگار سوار تاکسی تلفنی شده، بی چش و رو!!!) ( از دماغ عمل کردش فهمیدم چه جور دختریه...!!!) داشتیم میرفتیم که گفت: شما مانی هستین درسته ؟؟؟!!!! منم گفتم: اره... بعد گفت: تعریفتون رو شنیده بودم....!!!! با بی احساسی کامل گفتم: از کی؟؟!!! اونم گفت: از بابام..... من هیچی نگفتم.... باز گفت: من اول میخواستم با تاکسی برم...!!! من گفتم: خب چرا نرفتین؟؟؟!!!!! باباتون گفت شمارو میفرسته دنبالم... من بدون اینکه جواب بدم، گفتم: رسیدین.... اون گفت: هنوز باید یه خیابون بالاتر برین...... منم نیگاش کردم، بعد دوباره راه افتادم..... دوباره فکشو جنبوند گفت: از مدل موهاتون خوشم میاد....!!!!!!!!!!!(چقد زود چایی نخورده دختر خاله میشن...!!!!!!) منم گفتم: خوب شد گفتین، که برم امروز مدلشو عوض کنم...!!!!!!!! بعد ترمز گرفتم و درو باز کردم...گفتم: رسیدین....بعد رومو کردم اونور... اونم انگار اعصابش خیلی از دست من خورد شده بود، اومد پایین و درو محکم به هم زد... منم که اعصابم از دستش خورد شده بود، داد زدم: مال بابات که نیست دخترهی افاده ای...!!!!!! بعد گاز دادم و رفتم.... خداییش از کارم خندم گرفته بود، فک کنم اون داش جیغ سر میداد....!!! خلاصه برگشتم خونه، رفتم تو اتاقم.. رو تختم دراز کشیدم، که ادامه فکرامو بکنم..... ولی اینبار به یه چیز دیگه فک میکردم......(فوضولی نکنین نمیگم به چی..!!!!!) ببینم موقعیت چطوریه، بعدش اگه صلاح دیدم واستون تو این وبلاگ بی سر و ته به نگارش در میارم....
این پست خیلی پر از افاده و اینا شد، نه ؟؟!!! اشکال نداره جبران میکنم....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 دی1387ساعت 9:46 بعد از ظهر توسط مانی |
|
|
سلام دوستای گلم امیدوارم حالتون خوب باشه که هست.... امروز اومدم واستون یه نظر سنجی بذارم !!! یه چندتا سوال ازتون میپرسم که دوست دارم حتما باید جواب بدین: 1 – نظرتون راجب قالب وبلاگم چیه ؟! همین خوبه یا عوضش کنم ؟! 2 – نظرتون راجب اهنگ وبلاگ چیه ؟! باشه یا عوضش کنم ؟! 3 – نظرتون راجب مانی چیه ؟! باشه یا عوضش کنم ؟!!!!!(شوخی کردم جدی نگیرین!!!)
سوالات من همینا بودن لطف کنین جوابمو زود بدین من منتظرم....... وای به حالتون اگه جواب ندین...!!!!! میکشمتون...!!! ( جدی بگیرین )
یه متن باحال هم واستون اوردم ... به نام مخ زنی در طول تاریخ...!!! برین حالشو ببرین...!!!
دوره هخامنشی در این عصر زن و مرد زبون همدیگه رو می فهمیدند ولی هنوز ساعت مچی اختراع نشده بود که بشه با گفتن جمله عزیزم ساعت چنده مخ یه دختر خانوم رو بزنی! و اصولاً زن های این دوره دو دسته بودند یکی زن های اشراف زاده و درباری بودند که کافی بود یه تیکه ناقابل بشون بندازی تا حسابت با کرام الکاتبین و شخص داریوش و کورش کبیر باشه و دسته دیگه زن های رعیت بودند که تنها کاری که بلد بودند آشپزی و آوردن آب از چاه بود!برای همین در این دوران برای اینکه یک زن خوب رو برای خودت برداری باید اول کلی زحمت می کشیدی و روش های شمشیر زنی و ? رو یاد می گرفتی.بعد میرفتی توی جنگ شرکت می کردی.بعد اگه احیاناً زنده می موندی میتونستی یکی از زن های دشمن رو واسه خودت به غنیمت ببری!پس می بینیم که باز هم علی رغم اینکه انسان بسیار پیشرفت کرده بود(نسبت به عصر حجر) اما بازم مخ زنی یکی از کار های شاق بود!اما برای زدن مخ زنان درباری باید ویژگی های زیر رو مد نظر قرار میدادند: دوره پهلوی در این دوره مردم یه کمی زیاد سیاسی فکر می کردند و اصولاً زیاد توجهی به دختر و مخ و این حرفا نداشتند و به غیر از شهرام شب پره و ابی و فردین بقیه مردا تو فکر براندازی نظام بودند! برای همین حکومت هم برای این که بیاد کار مردا رو آسون تر کنه و باعث بشه اونا دیگه به سیاست فکر نکنن یه مکان های تفریحی ?بی فرهنگی! رو درست کرد به اسم کاباره که مردا می رفتن توش و یه کار های بدی رو انجام می دادن که من الان عرق شرم بر پیشانیم نشسته و نمی تونم بگم!خلاصه در این دوران هم به دلیل سهولت بیش از حد دسترسی به داف! عملیات مخ زنی چندان پیشرفتی نداشت . اما خوب بر اساس نسخه های به جا مانده از فیلم های فارسی آن دوران چند تا کار سخت برای مخ زدن باید انجام میشده که عبارت بودند از: در این دوره روش های مخ زنی تغییری کرد اساسی و به نام خواستگاری تغییر نام داد.یک آقا پسر گل باقالی با یک دسته گل و شیرنی همراه مادر و پدر به خانه دختر مورد نظر رفته و بعد از انجام کار های اداری لازم! از قبیل تعیین مهریه و شیر بها و ?. دختر و پسر به صورت رسمی دوست دختر و دوست پسر می شدند که بهش زن و شوهر می گفتند!لازم به ذکر است که در انتهای این دوره نقش تکنولوژی در مخ زنی نمایان شد و سوال حیاتی و سرنوشت ساز عزیزم ساعت چنده توسط یکی از پیشگامان عرصه مخ و مخ زنی جناب آقای الف .ی اختراع گشت.و اما ویژگی های لازم برای مخ زدن دختر خانوم ها:
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 25 آذر1387ساعت 9:26 بعد از ظهر توسط مانی |
|
|
سلام عزیزای دل مانی جون خیلی دلم واستون تنگ شده بود، یه مدت نتونستم اپ کنم چون که وضعیت اینترنتم خیلی خراب بودش، یعنی خیلی کند بود بعدشم هی قط و وصل میشد… خلاصه اومدم تا اخرین قسمت خاطرات شیراز رو واستون تعریف کنم… بعد از اینکه خاطره های شیراز جون تموم شدن میخوام براتون یه نظر سنجی بذارم و از همه ابجی ها و داداشای گلم میخوام که هرچی نظر دارن رو توی قسمت پیامای وبم، بگن…
خب دوستای جیگرم، یادتون میاد که بهتون گفتم شماره بابامو به اون دختر خانومه دادم و هی زنگ میزد و اینا……… حالا بقیه اش : صبح که از خواب بیدار شدیم بابام هیچی بابت قضیه نگفت، !! چون میترسید مامانم شک کنه و از این حرفا….!!!! بعد از اینکه صبحونه مون رو خوردیم مثه روزای دیگه قرار شد بریم بیرون … که بابای گرامیمون مثه…… اومده بالا سرم که برو بلیت بگیر تا برگردیم اهواز !! منم مثه ادمای نمیدونم چه جوری بلند شدم رفتم راه اهن که بلیت بی صابو ور دارم بیارم بدم دست بابام خوشحال شه!!!! خلاصه رفتم و بعد از کلی التماس واسه روز دوشنبه بلیت گرفتم " اخه هی بنده خدا میگفت که نداریم و نمیشه و از اینجور حرفا… " وقتی برگشتم خونه بلیتا رو دادم و نشستم استراحت کنم.. زنگ درو زدن منم از اونجایی که ایفون خراب بود رفتم از همون جا درو واسه اونی که پشتش بود باز کنم… همین که درو باز کردم با کمال تعجب همون اقا گدای محترم که اون روز به قول هیوا جون داشت سجده شکر به جا میورد رو دیدم!!!!!! قبل از اینکه اون شعراشو بخونه من زود گفتم: اخه مرد حسابی من وقتی درو واست باز میکنم معنیش این نیست که بپر بیا تو رو زمین بشین و منتظر باش بیان ببرنت بیرون، تو باید نمی اومدی تو، درسته من گفتم بفرما تو ولی تو نباید میودی تو باید میگفتی من گدام و نمیشه بیام تو!!! فهمیدی یا بیشتر توضیح بدم؟؟!!!!!!! گدا هم در حالی که بهم خیره شده بود با لهجه ای کاملا دهی و جالب و با معصومیت بهم گفت: اقا تو مهربونی!!!!!!!!!! من در اون لحظه خدایی اینجوری شده اونم گفت : شما خیلی مهربونی!! من که ذوق کرده بودم گفتم: به خدا راس میگی؟؟!!! اونم گفت که اره راست میگم و تو از اولی که درو برام باز کردی گفتم چه ادم مهربونی هستی!!!! منم یک هزاری از جیبم در اوردم وبهش دادم!!!!!!!! گداهه اینجوری شد منم گفتم نه عزیز من دیگه هیچ وقت نیستم فردا دارم میرم شهر خودم!!! اونم گفت : شهرت کجاست؟؟!!!! - اهواز!!! - میشه منم رو همرا خودت ببری؟؟؟!!!!! - نه دیگه پررو نشو تو!!!!!! - من دوست دارم !!!!!!!!!!!!!!!!!! - بابا ولم کن دیگه، وقتی یه ادم مهربونی بهت هزاری میده معنیش این نیست که تو هم هر حرفی میخوای بزنی!!!!!!!!!!!! واقعا که!!!! از اینجا میری یا هزاری رو پس بگیرم؟؟؟!!!!!!! - نه تورو خدا نگیر، میرم!!!!!! - یالا برو دیگه پیدات نشه!!!!!!!!!!!!!! خلاصه گداهه هم رفت ... الانم خبری ازش ندارم..... روز بعد به طرف دیارمون حرکت کردیم....و.... هم اکنون صدای مرا از دیارم میشنوید...... باشین تا اپ بعدیم .... دوستون دارم " منظور بد نگیرین !!!!!!!!!" |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 21 آذر1387ساعت 9:20 بعد از ظهر توسط مانی |
|
|
سلام دوستان روز دومی که ما و خانواده شیراز بودیم قرار شد بریم تخت جمشیدو ببینیم (بابام خودشو کشته بود ) خلاصه مام رفتیم... رسیدیم اونجا دیدیم یه مشت ستونه، همینجوری، بعد مردم هم چپ راست ازشون عکس میگیرن!!!!! پسرخاله کوچولوم هم هی می پرسید: مامان پس جمشید کو ؟؟!!!!! تختش کو؟؟؟!!!!!!! خلاصه مام رفتیم نیگا این ستونا کردیم بعدشم هی وانمود میکردیم که وای چقد قشنگن و واقعا دیدنی هستن و از این حرفا......... بعد از اینکه ما جمشید و تختش رو ندیدیم!!!! قرار شد برگردیم خونه ولی پسر خالم ( هم سنه خودمه) گفتش که بریم نمیدونم کجا یه خورده درد دل کنیم خیلی وقته ندیدمت، مام رفتیم اونجا ( حالا من اسمش یادم نیست ولی اینجوری بودش که پله داشتو نمیدونم حالت کوه بودو اینا( از دوستای شیرازی، یا مثلا شفتالو جان خواهشمند است که اسم این مکان را در فرم پیام ها بگویند)) خلاصه نشسته بودیم صحبت میکردیم... من یه خورده اونور جلومو نیگا کردم، دیدم یه دختری وایساده اونجا نیگام میکنه و لبخند میزنه..... یه لحظه نگاش کردم که از رو بره ولی نرفت!!!!!! منم نیشمو باز کردم و خندیدم! دقیقا اینطوری بعد دو تاییمون نیگا دختره کردیم دیدیم نه!! انگار خانوم خوششون اومده بود!!! پسرخالمم که دهنش باز مونده بود گفت: به خدا این دیگه از تو دیوونه تره!!!!! من نیگا دختره کردم و به حالت سوالی سرمو تکون دادم، دختره هم با دسش اشاره کرد که بیا!!! منم به پسر خالم گفتم بلند شو همرام بیا ببینیم چی میگه خانومی!!!! بلند شدیم رفتیم پسر خالم یه خورده اون طرف تر وایساد من رفتم پیش دختره.... گفتم: بفرمایین خانوم محترم!!!!! دختره که با تعجب بهم نیگا میکرد گفت: سلام، من از استیلت خوشم اومده و دوست دارم بیشتر باهم اشنا شیم!! منم با خودم گفتم بذار یه کرمی بریزیم!!!!!! بعد شماره بابامو رو یه برگه نوشتم دادم دستش و گفتم که شب ۱۲ به بعد حتما زنگ بزن منتظرم!!!!!!!!!!!! بعد یه چ ش م ک زدم و رفتم پیش پسر خالم!!! پسر خالم اولی که منو دید با تعجب گفت : چه عجب ما واسه یه بار تو عمرمون دیدیم اقا مانی شماره بده!!!! منم گفتم : اره به خدا، اونم شماره باباش!!!!!!!!!!!!!!!!!!! پسر خالم گفت: چی؟؟؟؟؟!!!!!!!!!! شماره باباتو دادی خره!!!؟؟؟؟ گفتم شب باهم میخندیم خوش باش!!!!!!!!!!!!! خلاصه شب بابام تا صبح داش داد میکشید و فش میداد منم هی میخندیدم
باشین تا اپ بعدیم......
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 15 آذر1387ساعت 10:7 بعد از ظهر توسط مانی |
|
|
سلام دوستان
خلاصه ما به سوی شیراز حرکت کردیم...وقتی رسیدیم اونجا خسته بودیم واسه همین زود گرفتیم خوابیدم (نصف شب بود) ساعت ۶ صبح زنگ درو زدن..... من چشامو باز کردم منتظر بودم یکی درو باز کنه.... کسی باز نکرد...... بعد دوباره زنگ خورد.... بازم کسی باز نکرد.. منم گفتم گناه داره بنده خدا علف زیر پاش سبز شد.. از خود گذشتگی کردم و بلند شدم درو باز کنم..... گفتم : کیه؟؟!!...... دیدم طرف داره یه چیزایی میگه !!!!! یه شعرایی میخونه!!!!! منم که حوصله نداشتم، بهش گفتم بفرمایین تو!!! و درو باز کردم!!!! بعدم رفتم خوابیدم!!!! ۵ دقیقه بعدش دیدم صدای خالم میاد که داد میزنه، میگه وای خدا ، این دیگه چیه وسط هال نشسته!!!!!!! منم زود رفتم تو هال ببینم چه خبره دیدم یه گدا با لباسای عجیب غریب تو حال رو زمین نشسته خالمم هی جیغ میزنه که بیاین اینو از اینجا ور دارین........... خلاصه بعد از نیم ساعت بابام و شوهر خالم با دادن ۱۰ تومن پول بهش بردنش بیرون.!!!! حالا بابام داشت دنبال اونی میگشت که درو باز کرده!!!!!!!! تازه فهمیدم اون بنده خدایی که صبح درو واسش باز کردم همین اقا گدای محترم بودن........ (در اینجا باید اشاره کنم که پسر خالم که ۵ سال بیشتر نداره صبح وقتی من درو باز کردم منو دیده بود، از چشاشم خوندم که میخواد منو لو بده) منم دست پسر خالمو گرفتم کشیدمش طرفم و اروم اروم، محکم دهنشو گرفتم که حرف نزنه !!!! بدبخت هم هی دست و پا میزد ... ولی از بس قدش کوتاه بود اون پایینا کسی نمیدیدش... بعدش بابام اعلام کرد که وقتی بفهمه کی اینکارو کرده، یه بلایی سرش بیاره که تا اخر عمرش یادش نره.....!!!!! منم پسر خاله کوچولو و بدبختمو (که از بس فشارش داده بودم رنگش قرمز شده بود) رو تهدیدش کردم که اگه چیزی درباره موضوع بگه دارش میزنم !!!!! طفلکی اشک تو چشاش جمع شده بود هی بهم میگفت: چش نمیگم...!!!!! به خدا نمیگم...!!!
خب دیگه بسه ... نمیخوام پست زیاد شه... باشین تا اپدیت بعدیم.... منتظر پیاماتون هستم، خیلی هم دوستون دارم.... در ضمن خاطرات شیراز هنوز تموم نشده... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 آذر1387ساعت 9:17 بعد از ظهر توسط مانی |
|
|
سلام خواهران وبرادران گرامی
امیدوارم توانسته باشید دوریم رو تحمل کنید...(قول میدم دیگه نرم!!) یه چندتا عکس خوشکل به عنوان صوغاتی واستون اوردم ... اول اونا رو ببینین بعدش واستون خاطره تعریف میکنم
اینم از عکسا... امیدوارم خوشتون اومده باشه.. خب بریم سر خاطره ها.... سلام دوستان... خیلی دلم براتون تنگ شده بود خب، روز حرکت، من و مامان و بابا و عمو و نامزد عمو اماده شدیم که بریم راه اهن ( اخه با قطار داشتیم میرفتیم) نیم ساعت به حرکت قطار مونده بود که ما رسیدیم راه اهن... وسپس حرکت و عازم شدن به دیار غربت تو راه اتفاق خاصی نیفتاد همه عاقل نشسته بودن... خلاصه رسیدیم.. یعنی ساعت 2 نیمه شب ما رسیدیم....ولی... بابام: میثم ادرسو در بیار بده به راننده ببرتمون خونه. میثم:ادرسو دادم مانی!!!!!! من: یعنی چی نیست؟؟!!!..... اخه پدر سوخته من نگفتم ادرس یادتون نره!!!!! ادمت میکنم خلاصه مام بدون ادرس تا صبح دنبال خونه مردم میگشتیم!!!!! تا اخر بابام تصمیم گرفت زنگ بزنه بهشون ببینه کجان!!!!!!!(تا حالا زنگ نمیزد میگفتش که مردم گناه دارن خوابن واسه چی بیدارشون کنیم!!!!) خلاصه مارسیدیم ... یعنی زنگ زدیم و ادرس دادن و رسیدیم دیگه.... بعد از اینکه صبحونه خوردیم رفتیم یه خورده استراحت کنیم عموم مثه عزرائیل که میخواد قبض روح کنه اومد بالا سرم وایساد،که بلند شو بریم با بچه ها ( که پسرای خالم باشن ) شهرو بگردیم ببینیم ( انگار مثلا یزد چی داره ) خلاصه بلند شدیم رفتیم . هرجا میرفتیم مردم انگار که ادم ندیدن مارو می پاییدن... ولی رو هم رفته مردم خوبی بودن... از لحاظ ظاهر هم پسراشون اینطوری
خلاصه بچه ها گفتن بریم پارک، مام گفتیم باشه و رفتیم........ من در حال تاب بازی بودم...!!! خلاصه یه خورده نصیحتمون کرد بعد گفت برین!!!! مام رفتیم!!!!!! دیگه شب شده بود مام هنوز تو خیابونا ول می چرخیدیم(اخه اونجا ساعت 11 که بشه همه میخوابن!!!!!!!)..... خیابونا خالی... همه جا تاریک......تا اینکه حالا شانس ما دعوا شد ،گشت پلیس اومد جمشون کنه، مام ترسیدیم فرار کردیم( کسی نیست بگه به شما خرا چه؟؟؟!!!!)(اخه بچه ها میگفتن اگه کسیو بگیرن مام رو میگیرن مام گفتیم ابرو ریزی نشه فرار کردیم!!!!! رفتیم دویدیم و دویدیم تا به خونه خاله رسیدیم(به صورت شعر بخوانید) بعدم گرفتیم و خوابیدیم......!!!! تا 3 روز دیگش هم همش تو خونه بودیم چون اصولا جایی نبود که بریم..... خلاصه خاطرات یزد هم همینا بود.... بعد از این 3 روز که ما یزد تشریف داشتیم بابام یه فکری توی سرش درخشید و گفت: مگه شیراز به یزد نزدیک نیست، خب بلند شیم بریم شیراز که(اون یکی خالم) رو ببینیم....مام گفتیم چش و همچنان روز بعد به طرف شیراز حرکت کردیم............ خاطرات شیراز باشه برا اپ بعدیم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 7:25 بعد از ظهر توسط مانی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
سلام دوستان گل...من مانی هستم. متولد 22 شهریور سال 69 عاشق موسیقی و تکنو و ماهان بهرام خان هستم!!!!!. دوستای زیادی دارم. و از ادم های مغرور بدم میاد.
امیدوارم از خوندن یادداشت های من خوشتون بیاد در ضمن دوست دارم نظرتون رو هم بدونم... ماچ...!!! در ضمن، هرکی دوس داره که بیشتر باهام اشنا شه ایدیم رو اد کنه.... manijoon48 |
|
RSS
|